کو یاموری با سری، یکی از خونآشامهای آشنا، وقت میگذراند و از دردسرهای او با آدمهایی که بیش از حد به او وابسته میشوند سر درمیآورد. این قسمت به مرز میان علاقه، تنهایی و رابطه انسانها با خونآشامها میپردازد.