کلاین در جایگاه «احمق» با دعایی تازه از شهری گمشده در تاریکی روبهرو میشود؛ شهری که سالهاست خورشید را ندیده و مردمش با نفرینی ترسناک زندگی میکنند. دریک، پسر جوان شهر نقره، دنبال نوری میگردد که شاید همهچیز را عوض کند.