پس از تنشهای پایتخت و جدایی از امیلیا، سوبارو با غرور آسیبدیده و نگاه سنگین مردم به نیمهالفها روبهرو میشود. همزمان خبرهایی نگرانکننده از قلمرو میزرز او را میان درمان، قولها و میل به کمککردن گرفتار میکند.